تبليغاتX
مهردل - لطفا این پست را نخوانید شخصی است!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گاهی آرزو می کنم کاش جایی داشتم تا به راحتی از چیزهایی که ذهنم را به خود مشغول کرده و می کند می نوشتم و گاهی ازاینکه با اسم ورسم می نویسم پشیمانم . این مطلب برای برآوردن قسمتی از این دل مشغولیست.

 

وقتی مطلبی در وبلاگ می گذارم بین بیست سی نفر تا هفتاد هشتاد نفرسر می زنند از کشورهای مجارستان و ازبکستان و امارات و کویت و آلمان و....والبته ایران.  دوست داشتم بدانم با دیدن مطلب من چه عکس العملی نشان می دهند و قیافه ی آنها چه شکلی می شود!! چون معمولا بدون نظردادن خارج می شوند. کسانی هم هستند که دنبال چیز خاصی می گردند مثل مطلبی در باره ی جنگ ایران و امریکا ؛ شیطان , تفرقه , و مسائلی از این دست و نمی دانم مطلب به دردشان می خورد یا ....

 

سالهایی را که گذشته در خاطرم مرور می کردم وبه آنچه علاقه مند بوده و پی گرفته و مشغولش بودم از ذهنم گذشت چه بسیار آدمهایی که با آنها آشنا شده و رفاقت کرده ام و امروز حتی نامی از آنها در خاطرم نیست و چه بسیار مشاغلی که شب و روزم صرف انجام آن شده و امروز به سختی یادم می اید

 

نمی دانم چطور  خاطره ی کارم در ساخت قطعات خودرو از ذهنم گذشت! مجموعه ی مونتاژی  جیگ و فیکسچری که برای انگشتی پژو و پایه دینام رنو و گلدونی نیسان طراحی کردم وحیرت مهندسین کارخانه ی واسط با ساپکو وسایپا یدک و ایران خودرو را برانگیخت ما کد اقتصادی نداشتیم و قطعه می ساختیم و با شرکتهایی که کد اقتصادی داشتند قرار داد می بستیم و قطعه تولید می شد و انها تحویل می دادند و از قبل داشتن کد اقتصادی بهره ی بیشتری از مایی که تولید کننده ی قطعه بودیم می بردند یادم هست برای طراحی مجموعه ی نقشه ای  یک هفته نخوابیدم گاهی سرم با شدت به درافلینگ برد (میز نقشه کشی ) برخورد می کرد چون به یکباره وسط کارخوابم می برد!!

 

زمان جنگ بیشتر چیزهایی که می خواندم مربوط به جنگ می شد خاطرم هست خاطرات فیلد مارشال مونتگمری تحت عنوان رومل روباه صحرا را بسیار دوست داشتم و با عطش خاصی دنبال می کردم جنگهای روم و ایران وجنگهای صدر اسلام روش گرفتن قلعه ها و..... شاید اگر به شما بگویم درجه ای که صدام برای خود به کار می برد فیلد مارشال بود, متوجه منظورم نشوید. ولی وقتی بدانید فیلد مارشال به کسی گفته می شود که در چند جنگ بزرگ پیروز شده باشد, آنوقت آیا از خندیدن ما به درجه ی صدام تعجب می کنید!

 

شعر وادبیات فارسی زمانی ذهن مرا به خود مشغول می کرد و به بررسی روشهای شعری و مکاتب مختلف ان اختلاف مکاتب , جنگ مدرنیستها با شعرای کلاسیک وشعر نو و شعر سپید و پست مدرنیستها و .... تعدادی داستان کوتاه نوشتم و دوستی مرا با نوشته هایم پیش یوسفعلی میر شکاک برد او پس از خواندن متنها نگاهی درویش مسلک به من کرد و گفت اگر ننویسی بیشتر از خودت به نسلت خیانت کردی و من ننوشتم و خائن شدم...

 

سیاست که گویا سایه به سایه همراه من بوده وهست و جز لاینفک زندگی من شده هر چه تلاش میکنم راهی برای بریدن این قسمت از زندگیم پیدا نمی کنم هنوز مجموعه آثار لنین را که برای بحث با کمونیستها خریده و خوانده بودم را دور نیانداخته ام! و به مناسبتهای مختلف خاطرات روزهایی به ذهنم می آید که واقعا از به یاد داشتن آن حیرت می کنم....

 

بیشتر زمان عمرم با کتب مذهبی سپری شده  و زمان سربازی وقتی به خانه بر می گشتم به جای سوغات معمولا یک کارتن و گاهی دوکارتن کتاب را با هن وهون به خانه می آوردم و اغلب اول چیزی که می شنیدم این بود که باز کتاب خریدی...

 

همیشه از سن هشت نه سالگی چندین نوع چراغ قوه داشتم چراغ قوه هایی با باطری قلمی از ملزومات رختخوابم بود پدرم دیر به خانه می آمد و معمولا خسته بود و وقتی می خوابید باید چراغها خاموش می شد و گرنه خوابش نمی برد و من با چراغ قوه در زیر لحاف تا صبح کتاب می خواندم و وقتی کتابی به دست می گرفتم تا تمام نمی کردم به کنار نمی گذاشتم و اینطور بود که بیشتر رمانها راخواندم یادم هست آوای وحش و کتاب سپید دندان جک لندن ومورچه  های موریس مترلینگ و پیرمرد و دریای (؟) را با وجود اینکه خواندنش برایم لذتی نداشت تا به آخر خواندم! آنتوان چخوف اسمی است که هرگز فراموشم نمی شود

 

من تا یادم هست حتی فیلمها را از دست نمی دادم یادم هست برای دیدن فیلم آشوب کوروساوا که نسخه ی ژاپنی شاه لیر بود و در جشنواره ی فیلم فجر به نمایش گذاشته شده بود رادرسانس آخر دیدم وفیلم هم طولانی بود وقتی از سینما بیرون آمدم ساعت دو ونیم نیمه شب بود! دودسکادن او در ذهنم حکاکی شده , هنوز هم دنبال نسخه هایی از فیلمهای استاکر و سولاریس ساخته ی آندری تارکوفسکی... دزد دوچرخه ی  ویتوریو دسیکا و... می گردم و .... ایزنشتاین... فدریکو فلینی...(با هملت برای دستمالی که مثلا گم شده بود در هشت سالگی چنان گریه کردم که مرا از جمع چند خانواده ای که برای دیدن فیلم در خانه ی عمه جمع شده بودند به بهانه ی آرام کردنم بیرون کردند و آخرهای فیلم را سالها بعد دیدم!!)

 

خانواده ام  طراحی ها و نقاشی هایم را سالهاست حفظ کرده اند . خطاطی کردن و پارچه نویسی هم برای فامیل از حج بازگشته و مرحوم شده جزو اشتهارات من است گرچه از زمان آپارتمان نشینی از زیر بار آن تا بتوانم شانه خالی می کنم

 

خب قدری از چیزهایی که دوست داشتم در جایی بنویسم را نوشتم. البته وقتی همه ی اینها را مرور می کنم می فهمم که چطور در چنبره ی زندگی به بهانه های مختلف گیر کرده ام و ازاصل دورافتاده ام . گاهی فکر می کنم آیاواقعا مفهوم زندگی همین است و گاهی به تن هایی که به تنهایی خو کرده اند و در اینجا و آنجا آنها را می بینم فکر می کنم و برایشان داستانی از ذهنم می سازم . حتما تعجب می کنید اگر بگویم این داستناهای ذهنی خود را بارها می خوانم!!. اینبار گفتم شاید کسی در ذهن خود از من داستانی ساخته باشد و به این وسیله قسمتهای گمشده و نامفهوم شخصیتم را در اختیارش بگذارم و شاید شما که خواننده ی این مطلب هستید مثل رضا مارمولک که به شخصیت حافظ قرآن فیلم مارمولک گفت: " من حتی به تو فکر هم نمی کنم" به شخصیت من حتی فکر هم نکرده باشید.     

 

آقا محمد رضا در تذکر خضوضی اشاره کرده اند : پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی است ممنون از ایشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:55  توسط ستاریان  |