تبليغاتX
مهردل

مهردل

بعد از انتخابات بعضی نظراتم تغییر کرده است و امروز معتقدم غیر از حکومت معصومین هیچ حکومتی مقدس نیست

چه شتابی دارد این زندگی

 پارسال چنین نوشتم و امسال چیزی بیشتر از پارسال برای گفتن ندارم الا اینکه از امامم دورتر شده ام و ....

 

باز نیمه شعبان آمد وبغض من در گلو گره خورده ! چرا باید جشن بگیرم

 

یادم هست یک وقتی روزها را شماره میکردم بعدها رفتن ماهها رابه خاطر آوردم وحالا حتی گذر سالها را یارای شمردنم نیست گویا قرنهاست که از پی هم می آیند و می روند مثل گذشتن ابرها از بالای سردر یک روز بهاری

 

 

آرزوی گریستن ، آرزوی غریبی است , اما بهانه گمشده است گاهی فکر می کنم وقت خفتن است یا بیدار شدن !؟وچون جوابی نمی یابم بهانه ام می شود برای رسیدن به آرزوی غریبم ! من حتی به خاطر فردا می گریم دیروز که جای خود دارد

دلم برای گفتن غصه تنگ است

به تو می گویم مولا(ع)

 تو خود می دانی چقدر دوست دارم به دنبالت بگردم گرچه می گویند تو همین گوشه کنارهایی ! ولی من باورم نیست ! کسی به این نزدیکی وبه این مهجوری ! ومن برای این هجران می سوزم آقا

 

مسلمانان پر مدعا یادشان نیست امام غائب خود را ! ومن می ترسم از ذکر این مطلب که به ریا متهم شوم , من محتاجم به تو محتاجتر از کودک به پستان مادر , می گریم از کتمان دردم , از اختفای رنجم , از شرم گفتن ازنیازم !

راستی آقا

چرا گفتن از تو چنین شرمسارم می کند ؟. شرم از این شرمساری , روزگار غریبی است مولا , آیا آنانکه کنج عزلت گزیده اند به صوابند یاآنانکه با نام تو محشورند وبه ذکرت مشغول یا خون دل خورنده های سیال در زندگی !

می خواهم در بیراهه ای بروم که کسی از آن نرفته است , فقط در پی تو . من از راه نخواهم رفت به کوه خواهم زد ! در کویر زیر آسمان چسبیده به زمین شاید بتوان جست تو را . من کور , وقتی از دیدن انسان ها چنین خسته ام توی بینای درون چه می کشی آقا ! من از درد تو می گریم .

 

                           

چرا محکوم به ماندنم چرا پای رفتنم قفل است من نمی دانم کلید قفل آن غیرت رفتن یا همت خواستن است شاید اگر پایم آزاد بود آمدن به سوی تو ارزشی نداشت آیا چنین است یا فهم آنکه با ماندن باید به تو رسید از راه پریدن روح از جسم وطیران دیده از چاه تاریکی ؛ سالهاست می دانم که چقدر دنیا تاریک است ومن چقدر به نور محتاج .

                                  

من در میان انسانها گمشده ام , کسی دور وبرم نیست . در برهوت سرد وبی روحی در پی تو می گردم و هیچ نشانی از تو نمی یابم , چقدر خسته ام , تنم خسته از خلسه است , زیر پایم خالی است , من در خلا هیچ نمی بینم , من کور شده ام کور , من عصا نمی بینم , کجاست یاری که همسفر شود , کجاست پایی که هم قدم شود , کیست بلد راه , باید جست کاروان را , شاید باید کاروان ساخت , شاید باید مجتمع شد , باید رفت , نه !!! باید که آمد , من و امثال من که می دانم هستند می خواهیم بیاییم مولا ........ هدایتمان می کنی برای رسیدن به خودت , گوشم برای شنیدن جوابت کر است اگر فقط بدانم به حرفهایم گوش کرده ای سینه خیز می آیم , بی بلد راه  بی همسفر؛  از کجا بفهمم وظیفه ام چیست

چقدر از این سئوالات خسته ام . چقدر از گریستن خسته ام . ای مولای من نشانه ای بده نشانی را بجویم , می خواهم بدون زاد وتوشه راه , بدون غصه از قصه ی شیطان , فقط به اذن تو سفر آغاز کنم , فقط اگر مایلی بگو بسم الله ؛ من به قربان آن بسم الله نازنینت , من از آتش عبور خواهم کرد؛  چگونه !؟ فقط می دانم که خواهم کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:58  توسط ستاریان  | 

باز مرض نوشتن افتاد به جانم چه کنم!

 

بی مقدمه :

می گویند شخصی بوده به نام مولوی که شاعر بوده و در شعری چنین نوشته:

روزها فکر من این است و همه شب سخنم      که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

که چرا آمده ام آمدنم بهر چه بود                      به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

 

امااز آنجایی که حرفش شعر است و او شاعر پیشه ای بیشتر نیست و حرفش با مشاعر من نمی سازد پس چرا خود را به تشعیر مبتلا کنم شعور من می گویداصلا مگر مولوی حرفی خلاف حرف زمانه ی خود زده که به او اعتنا کنم!

نمی خواهم پیش شما اعتراف کنم که عادت من این است که ببینم هر کس در زمان خود چه گفته و چه کرده و اگر وتنها اگر خلاف عصر خود حرفی زده و عملی کرده برایم مهم و مغتنم است و لا غیر.

 

مثلا نلسون ماندلا تا وقتی که در زندان بود و مبارزه می کرد آدم ارزشمندی بود و به درد ریاست جمهوری اصلا نمی خورد و یا اگر گالیله خلاف عقاید کلیسا گفت زمین گرد است و او را تکفیر کردند و کتابهایش سوزاندندآدم مهمی است . ارشمیدوس که در وان حمام رفت و با وزن کردن آب ریخته به بیرون توانست وزن حجمی خود را کشف کند و حال زرگر پادشاه را بگیرد آدم مهمی است و اسحاق نیوتن چون با افتادن سیب از درخت جاذبه را کشف کرد و بقیه نکردند آدم مهمی است و ... و هر چند بگویند خدا خالق جاذبه و همه ی قوانین ثابت عالم است پس مهمتر است می گویم: نخیرآقا . این را چون همه می گویند حرف بی ارزشی است.

 

اصلا اگر خداهمه ی موجودات و کائنات راخلق کرد و سپس آدم را آفرید و همه چیز این عالم را مسخر او گردانید و نبی پشت رسول فرستاد و شریعت پشت شریعت جاری کرد و اوامرش را توسط انبیا و اولیا و شهدا و صلحا گفت و گفت تا رسید تا خاتم المرسلین و ختم کرد نبوت به محمد (ص) و اکمال داد دین را و اتمام کرد نعمت را به امامت و سپس نصب کرد دوازده امام را و رساند به غیبت صغری و سپس غیبت کبری و آنگاه وعده داد ظهور و خبر کرد قیامت را و بشارت داد بهشت را وانذار کرد جهنم را همه صرفا فعل خداوند است و ربط و دخلی به ما ندارد . بهتر است ما بنشینیم و ببینیم مثلا نیچه از روی دل پیچه چه گفته :

مگر او نگفت خدا مرده است پس لابد مرده است دیگر!

 

پس بیاییم عمر خود صرف کیم تا بفهمیم مثلا اسکندر که بود و در فتوحات خود چگونه عمل کرد و وزیرش ایرانی بود و چنین و چنان کرد و بعد یک دفعه کسی پیدا شود و بر اساس مستندات همین تاریخ بگوید بابا چه نشسته اید که اصلا اسکندر بزرگترین دروغ تاریخ است و چنین کسی در دنیا اصلا متولد نشده !

 

یا چطور است تفحص کنیم که کوروش که بود سپس داریوش و خشایار و هکذا نسل اندر نسل او بجوییم و برسیم به اینکه قبر او کجاست بعد بفهمیم ای دل غافل در تنگه بلاغی است که با سد سیوند به زیر آب رفته و بعد بحث کنیم که رطوبت موجود در پاسارگاد به خاطر آبگیری سد سیوند است و یا این رطوبت دائما طی قرون و اعصار تاریخی در منطقه موجود بوده و شاهد گفتار خود را سنگهای منطقه بگیریم و گلسنگهای  تشکیل شده بر روی آن و به علم زمین شناسی و نحوه ی تشکیل گلسنگ استناد کنیم که تشکیل آن به چند سال وقت نیازمند است و... و در بررسی خود به چاههای سه و نیم متری و هفت متری موجود در محل برسیم و خشک شدن آن را طی سال جاری نشان از خشکسالی بدانیم و پایین رفتن آبهای سطحی و نه افزایش آن و هر چند وقت یک بار برویم سراغ رحیم مشاعی به خصوص که با تقدیر از دو ملت امریکا و اسرائیل خوراک تبلیغی درست کرده و داده دست صهیونیست ها (بررسی می کنیم و بعد از پیدا کردن تاریخچه ی پیدایش صهیونیسم حالا دیگر می دانیم آدمهای زالو صفتی هستند) که بله: یکی از مقامات  بلند پایه ی جمهوری اسلامی با نام بردن از ملتی به نام ملت اسرائیل نه تنها این کشور را به رسمیت شناخت بلکه به آن اظهار علاقه کرده و ضمن سخنان خود از ملت امریکا به نام متمدن ترین ملتهای جهان نام برد ( البته ما تک تک همه ی موارد را بررسی می کنیم و مثلا در بررسی های خود می فهمیم که بلند مرتبه به چه می گویند و بعد می فهمیم که یکی دیگر از دروغهای صهیونیستها همین بلند مرتبه دانستن اوست) و آنگاه ضمن یاد آوری بیچاره کوروشی که واقعا نمی دانیم بالاخره به زیر آب رفته ویا خیر و احتیاج به تنفس مصنوعی دارد و یا خیر می گوییم این همان رحیم مشاعی نیست که با بریدن روبان افتتاح سد سیوند جایی که کسی جرات بریدن آنرا نداشت جرات و جسارت به خرج داد و درمانده می شویم که جرات و جسارت او را ستایش کنیم و یا عملش را تقبیح. ( باید بررسی کنیم این قسمت بررسی نشده )

 

وبه این ترتیب بیشتر از آنکه بفهمیم که چرا زندگی می کنیم در پی آن باشیم که بفهمیم در تابش نور به منشور ضریب انکسار نور در  هر یک از طیفهای رنگی تشکیل شده تابع چه قانونی است و توسط چه کسی کشف شده و مهمتر انکه پدرش که بوده و مادرش زاده کجاست و تحقیق کنیم که آیا او پسر عمه ی فلانی نیست و مسئله ی ژنتیک در کشفش دخالتی داشته و یا خیر و بعد برسیم به اینکه چرا با وجود اینکه دوازده ساله بوده دوچرخه ی کورسی سوار نمی شده و آیا سوار نشدن بر این نوع دوچرخه جهت استفاده از آزادی شخصی اش بوده و یا او در پی ایجاد نوعی ممنوعیت برای همنوعانش بوده و اصولا ذاتا فردی مستبد بوده و اصلا او از روی استبداد به دنبال کشف قوانین ثابت علمی بوده تا کسی نتواند بالای حرفش حرفی بزند و نهایتا برسیم به اینکه او کسی بوده مانند ایوان مخوف می گویید نه ! پس اوحداقل کسی مثل ناپلئون بناپارت که بوده هان ! لااقل روی این شککک نکنید!

 

بازهم طولانی شد تازه می خواستم کلی دری وری نثار نیکلاس گیج بکنم برای بازی در ترک لاس وگاس و از بازی متفاوت جانی دپ در پنجره ی مخفی و ادوارد دست قیچی و دزدان دریایی کارایب و مرد مرده و چارلی و کارخانه ی شکلات سازی بگویم وبرای مالنا گریه کنم و از احمد شاملو بنویسم و راجع به زندگی نامه ی کودتاچیان در موریتانی اطلاعاتم را بنویسم و در مورد منع تعقیب رئیس جمهور سودان ....

راستی چه کنم از دست این عزیز نسین ترک که در اتوبوسی نشسته و از همه ی مسافرها می پرسد ساعت چند است و همه که معمولا ساعت به همراه ندارند مورد طعنه و نیشخند او قرار می گیرندو بیشتر از سی سال است در مغزم جا خوش کرده . راستی شما راهی سراغ دارید که بتوان آدمی مثل آنتوان چخوف را دار زد و از دستش پس از سالها خلاص شد و اگر می توانید راهی نشان دهید تا به بهترین روش بشود قربون صدقه ی کسی مثل آندره ی تارکوفسکی رفت به طوری که به همان نسبت بشود نفرت از قصر نوشته ی فرانتس کافکا را نشان داد کاش کسی پیدا می شد و توضیح می داد چرا در آب و هوای ایران کاج سدروس از نوع کاج نوئل بهتر می ماند و ماندگارتر است و افرا که افراست چرا مینیاتوری آن دیر رشد و دارای برگهای قرمز است و نوع ابلقش ارتفاع نمی گیرد برخلاف نوع سبزش که بسیار بلند می شود 

راستی کریستال زاج را دیده اید من یک بار درست کردم بسیار زیباست و...

 

بیایید اصلا به اینکه چرا زندگی میکنیم فکر هم نکنیم وفقط زندگی کنیم که زندگی رسیدگی به همین چیزهاست و خوش باشیم که خوشی بالاترین نیاز بشر امروز است و این صد البته که اصلا نیازی به بررسی ندارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:39  توسط ستاریان  |