چه شتابی دارد این زندگی

باز نیمه شعبان آمد وبغض من در گلو گره خورده ! چرا باید جشن بگیرم
یادم هست یک وقتی روزها را شماره میکردم بعدها رفتن ماهها رابه خاطر آوردم وحالا حتی گذر سالها را یارای شمردنم نیست گویا قرنهاست که از پی هم می آیند و می روند مثل گذشتن ابرها از بالای سردر یک روز بهاری
آرزوی گریستن ، آرزوی غریبی است , اما بهانه گمشده است گاهی فکر می کنم وقت خفتن است یا بیدار شدن !؟وچون جوابی نمی یابم بهانه ام می شود برای رسیدن به آرزوی غریبم ! من حتی به خاطر فردا می گریم دیروز که جای خود دارد
دلم برای گفتن غصه تنگ است
به تو می گویم مولا(ع)
تو خود می دانی چقدر دوست دارم به دنبالت بگردم گرچه می گویند تو همین گوشه کنارهایی ! ولی من باورم نیست ! کسی به این نزدیکی وبه این مهجوری ! ومن برای این هجران می سوزم آقا
مسلمانان پر مدعا یادشان نیست امام غائب خود را ! ومن می ترسم از ذکر این مطلب که به ریا متهم شوم , من محتاجم به تو محتاجتر از کودک به پستان مادر , می گریم از کتمان دردم , از اختفای رنجم , از شرم گفتن ازنیازم !
راستی آقا
چرا گفتن از تو چنین شرمسارم می کند ؟. شرم از این شرمساری , روزگار غریبی است مولا , آیا آنانکه کنج عزلت گزیده اند به صوابند یاآنانکه با نام تو محشورند وبه ذکرت مشغول یا خون دل خورنده های سیال در زندگی !
می خواهم در بیراهه ای بروم که کسی از آن نرفته است , فقط در پی تو . من از راه نخواهم رفت به کوه خواهم زد ! در کویر زیر آسمان چسبیده به زمین شاید بتوان جست تو را . من کور , وقتی از دیدن انسان ها چنین خسته ام توی بینای درون چه می کشی آقا ! من از درد تو می گریم .

چرا محکوم به ماندنم چرا پای رفتنم قفل است من نمی دانم کلید قفل آن غیرت رفتن یا همت خواستن است شاید اگر پایم آزاد بود آمدن به سوی تو ارزشی نداشت آیا چنین است یا فهم آنکه با ماندن باید به تو رسید از راه پریدن روح از جسم وطیران دیده از چاه تاریکی ؛ سالهاست می دانم که چقدر دنیا تاریک است ومن چقدر به نور محتاج .

من در میان انسانها گمشده ام , کسی دور وبرم نیست . در برهوت سرد وبی روحی در پی تو می گردم و هیچ نشانی از تو نمی یابم , چقدر خسته ام , تنم خسته از خلسه است , زیر پایم خالی است , من در خلا هیچ نمی بینم , من کور شده ام کور , من عصا نمی بینم , کجاست یاری که همسفر شود , کجاست پایی که هم قدم شود , کیست بلد راه , باید جست کاروان را , شاید باید کاروان ساخت , شاید باید مجتمع شد , باید رفت , نه !!! باید که آمد , من و امثال من که می دانم هستند می خواهیم بیاییم مولا ........ هدایتمان می کنی برای رسیدن به خودت , گوشم برای شنیدن جوابت کر است اگر فقط بدانم به حرفهایم گوش کرده ای سینه خیز می آیم , بی بلد راه بی همسفر؛ از کجا بفهمم وظیفه ام چیست
چقدر از این سئوالات خسته ام . چقدر از گریستن خسته ام . ای مولای من نشانه ای بده نشانی را بجویم , می خواهم بدون زاد وتوشه راه , بدون غصه از قصه ی شیطان , فقط به اذن تو سفر آغاز کنم , فقط اگر مایلی بگو بسم الله ؛ من به قربان آن بسم الله نازنینت , من از آتش عبور خواهم کرد؛ چگونه !؟ فقط می دانم که خواهم کرد
